جستجو | جستجو در مطالب ازهردری سخنی

براي جستجو کافيست کل يا قسمتي از عبارت مورد نظر خود را وارد نماييد و بروي دکمه جستجو کليک کنيد

FloatingBlog Change Font
 
     
گزيده اي از : ازهردری سخنی
عيدتون مبارك! | عمومي

بوي باران بوي سبزه بوي خاك

شاخه هاي شسته ،باران خورده،پاك!

آسمان آبي و ابر سپيد

برگ هاي سبز بيد!

عطر نرگس

رقص باد

نغمه شوق پرستوهاي شاد

خلوت گرم كبوترهاي مست!

نرم نرمك مي رسد اينك بهار

خوش بحال روزگار!

خوش بحال چشمه ها و دشتها

خوش بحال دانه ها و سبزه ها

خوش بحال غنچه هاي نيمه باز

خوش به حال دختر ميخك

كه مي خندد به ناز !

(فريدون مشيري )



برچسبها : عیدتون
نوشته شده توسط در سه شنبه 25 اسفند 1388 ساعت 03:25
به كوچك ستاره زندگيم صادق عزيز | عمومي

پسرم صادق براي خودش درد دلي كرده بود وبه من نشان داد زيبا نوشته بودمنهم اين نوشته كوتاه را در جوابش نوشتنم شما هم بخوانيد بد نيست:

به كوچك ستاره زندگيم صادق عزيز

نوشته ات را خواندم ،خيلي خوب نوشته بودي و نشان ميداد كه نسبت به وقايع اطرافت بي تفاوت نيستي.با نوشتنت نشان دادي كه خيلي فهيم و دانايي .پسر خوبي كه بداند پدرش بعد از بازنشستگي كار ميكند كه بتواند هرروز دست پر بخانه بيايد پسر با شعري است.پسر خوبي كه بداند مادرش از صبح تا شب كار ميكندو روزهاي تعطيلش هم درس ميخواند كه ارشدش را بگيردپسر با فرهنگي است.پسر خوبي كه يادش نرود برادرش براي اينكه او را خوشحال كند،در دقايق اخر سال ماهي سفره هفت سين را برايش مي اورد كه خوشحالش كند،پسر دوست داشتني است.چقدر صادقانه نوشته بودي كه گاهي سجاد را سيخ ميكني،همين سيخ كردن يعني اينكه او را دوست داري.گاهي آدمها براي اينكه بگويند ديگران را دوست دارند انها را اذيتهاي با مزه اي ميكنند.بزرگ كه شدي مي فهمي كه خدا هم بعضي وقتها براي اينكه ادمها را دوست دارد گاهي آنها را اذيت هاي با مزه اي ميكند.(اگر با من نبودش هيچ ميلي ،چرا ظرف مرا بشكست ليلي) در آخر نوشته ات حرف جالبي زده بودي،نوشته بودي من آدم هستم ،يعني به اين نتيجه رسيده بودي كه هستي .واين خيلي خوب است ماهم باور داريم كه تو هستي ،اصلا همين نوشته ات ثابت مي كند كه تو هستي.تو نه تنها آدم هستي كه انسان هستي!ميداني فرق آدم با انسان چيست؟فرقش اين است كه آدم زنده است ؛مي خورد ،مي اشامد،توليد مثل ميكندو.....و انسان علاوه بر كارهايي كه آدم ميكند فكر هم ميكند ،شعورهم  دارد.و تو انسان هستي ،يك انسان كوچك .نوشته ات خيلي روي من تاثير گذاشت ،باز هم برايمان بنويس ،خيلي خوب مي نويسي.موفق باشي پسر خوب بابا.

دستت را مي فشارم و مي بوسمت

نزديك بهار 89-مشهد



مطالب مرتبط :
برای پسرم سجاد
با پسرم صادق

برچسبها : پسرم - صادق - کوچک - ستاره - زندگیم - عزیز
نوشته شده توسط نظام الدین در آدینه 21 اسفند 1388 ساعت 07:41
باران | شعر

زيرباران بيا قدم بزنيم

حرف نشنيده اي بهم بزنيم

نو بگوييم و نو بينديشيم

عادت كهنه را بهم بزنيم

وزباران كمي بياموزيم

كه بباريم و حرف كم بزنيم

كم بباريم اگر،ولي همه جا

عالمي را به چهره نم بزنيم

چتر را باز كنيم و خيس شويم

لحظه اي پشت پا به غم بزنيم

سخن از عشق خود بخود زيباست

سخن عاشقانه اي بهم بزنيم

قلم زندگي به دست دل است

زندگي را بيا رقم بزنيم

سالكم قطر ه ها در انتظار تواند

زير باران بيا قدم بزنيم

(مجتبي كاشاني)

لطفا اینجا را هم بخوانید



برچسبها : باران - زندگی
نوشته شده توسط در چهارشنبه 12 اسفند 1388 ساعت 14:29
هوشنگ ابتهاج | شعر

شب فرو مي افتاد

به درون آمدم و پنجره ها را بستم

باد با شاخه در آويخته بود

من در اين خان ي تنها تنها

غم عالم بدلم ريخته بود

ناگهان حس كردم

كه كسي

آنجا بيرون باغ

در پس پنجره ام مي گريد.....

صبحگاهان

شبنم

مي چكيد از گل سيب......

--------

هوشنگ ابتهاج



برچسبها : هوشنگ ابتهاج
نوشته شده توسط نظام الدین در دوشنبه 03 اسفند 1388 ساعت 19:51
احمد شاملو | شعر

روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد

و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت

روزي كه كمترين سرود

بوسه است

و هر انسان

براي هر انسان

برادري است

روزي كه ديگر درهاي خانه ها را نمي بندند

قفل افسانه اي است

وفلب

براي زندگي بس است

******

روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است

تا تو بخاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي

روزي كه آهنگ هر حرف ،زندگي است

تا من بخاطر آخرين شعر،رنج جستجوي قافيه نبرم

روزي كه هر حرف ترانه اي است

تا كمترين سرود بوسه باشد

******

روزي كه تو بيايي ،براي هميشه بيايي

و مهرباني با زيبايي يكسان شود

روزي كه ما دوباره براي كبوتر هايمان دانه بريزيم.....

******

و من انروز را انتظار مي كشم

حتي روزي

كه ديگر نباشم .....

(احمد شاملو)

اینجا را هم ملاحظه کنید



برچسبها : احمد - شاملو
نوشته شده توسط نظام الدین در شنبه 24 بهمن 1388 ساعت 20:38
مولانا | عرفان

قطره اي از درياي كلام مولانا:

بسم الله نام خداوندي است كه او را جلال بي زوال است و جمال بر كمال.

جلال او آتش عالم سوز است و جمال او نور جهان افروز !

اين غارت دل مريدان و آن آسايش جان واصلان!

عارف به جلال او نگرد،بنالد!

محب به جمال او نگرد،بنازد!

بيچاره آنكه نه نام او شنود نه از جمال او خبردارد نه از جلال او اثر بيند.

و اين هم آخرين غزل مولانا:

روسربنه به بالين تنها مرا رهاكن

ترك من خراب شب گرد مبتلا كن

ماييم و موج سودا،شب تا به روز تنها

خواهي بيا ببخشا،خواهي برو جفا كن

از من گريز تا تو،هم در بلا نيفتي

بگزين ره سلامت ترك ره بلا كن

ماييم و آب ديده،در كنج غم خزيده

برآب ديده ما ،صد جاي آسيا كن

خيره كشي است مارا دارد دلي چو خارا

بكشد كسش نگويد تدبير خونبها كن

بر شاه خوبرويان واجب وفا نباشد

اي زرد روي عاشق تو صبر كن وفا كن

درديست غير مردن كان را دوا نباشد

پس من چگونه گويم كان درد را دوا كن

در خواب دوش پيري در كوي عشق ديدم

با دست اشارتم كردكه عزم سوي ما كن.



مطالب مرتبط :
مولانا

برچسبها : مولانا - عارف - آخرین غزل - جمال - واصلان - جلال - محب - مریدان
نوشته شده توسط نظام الدین در آدینه 16 بهمن 1388 ساعت 06:25
کاپیتان | شعرها و نوشته های من

زنگ ورزش بود و هوا سرد و برفی ،و بهمین علت بچه ها توی کلاس برای برنامه های فوتبال زمستانی برنامه ریزی می کردند .معلم از این موقعیت استفاده کرد و  تیمهامشخص  شدند و بعد نوبت به انتخاب کاپیتان ها رسید .

یکی ،دو نفر کاندید شدندو رفتند پای تخته .صادق روی صندلیش کمی جابجا شد داشت فکر می کرد اگر سوزن توی پایش نرفته بود او هم می توانست کاندید شود و می دانست که بچه ها دوستش دارند.اطمینان داشت در صورت کاند ید شدن حتما رای می اورد ولی به گچ پایش که نگاه کرد دانست که حالا حالاها نمی تواند فوتبال بازی کند .توی حال و هوای خودش بود که دوستش دستش را بالا گرفت و از معلم پرسید آقا صادق هم می تونه کاندید بشه؟معلم جواب داد بله او می تواند از روی نیمکت ذخیره ها تیمش را کنترل کند .گاهی وقتها انها که توپ دستشان نیست بهتر فوتبال بازی میکنند! لبخندی حاکی از رضایت چهره صادق  را پوشاند. سرش را بالا گرفت ،نگاهش با نگاه معلم تلاقی کرد زیر چشمی بچه را نگاه کرد . دوستش گفت اسم صادق را هم به کاندیداها اضافه کنید .معلم اسمش را نوشت و صادق با عصا به کنا ر تخته رفت و کنار کاندیدا ها ایستاد.

بچه ها رای مخفی داده بودند کاندید اولی 16تا رای آورده بود دومی 19 تا و صادق 25 تا کل کلاسشان 26 نفر بود و صادق فکر میکرد که خوب شد بخودش رای نداد .....



برچسبها : کاپیتان
نوشته شده توسط نظام الدین در پنجشنبه 08 بهمن 1388 ساعت 09:02
دوست | داستان کوتاه

 

یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی‏دید. اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند. بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه – معجزه! – رگه ی آبی دید که از روی سنگی جلویش جاری بود. خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت. چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پرش کرد. اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند. این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه‏ی دقیق سینه‏ی شاهین را شکافت. جریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه‏ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان شاهین مرده‏اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه‏ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند : یک دوست ، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید ، هنوز دوست شماست و بر بال دیگرش نوشتند : هر عمل از روی خشم ، محکوم به شکست است.



برچسبها : دوست
نوشته شده توسط نظام الدین در چهارشنبه 30 دی 1388 ساعت 20:52
حلاج | شعر

خاكستر تو را

باد سحرگهان هرجا كه برد

مردي زخاك روييد....



برچسبها : حلاج
نوشته شده توسط در آدینه 25 دی 1388 ساعت 16:19
خواهر | من و خودم

22ديماه سال 84بود كه خواهر ما را تنها گذاشت وبچه هايش را تنها تر.4سال از ان زمان ميگذرد و من هنوز به مهربانيهايش فكر ميكنم كه تما مي نداشت .به خوبيهايش فكر ميكنم كه شمردني نبود به صميميتش فكر ميكنم كه صميميت باران داشت و به سخاوتش كه دريايي بود و به شفقتش كه بسان خورشيد بود و به همه مي تابيد..و در تنهايي به غربت خويش مي گريم .و ياد مهر بانيهايش را گرامي ميدارم .... يكي از خواهر زاده ها كه قلم رواني داردسوگنامه كوتاهي برايش نوشته بود كه عين متن را اينجا مي اورم : سلام مؤمن ...سلام امروز از صبح دلم هوایت ر اکرده نمی دانم شاید خوابت را دیده بودم باز شاید هم به خاطر این است که به سالگرد روز رفتنت نزدیک می شویم..... دلم هی بی قرار می شود خاله سودابه یادت هست ؟ وقتی تصمیم گرفتی برای همیشه ما را تنها بگذاری برف می بارید. سال ۸۴ با بارش اولین برف تو رفتی اولین برفی بود که از باریدنش خوشحال نشدیم و بچه ها برای تعطیلی مدارس جیغ و داد راه نینداختند تو را زیر بارش آرام برف به خاک سپردیم . هوا سرد بود و این تلخی و غم رفتنت را چندین برابر می کرد.تو که رفتی چیزی از مهربانی دنیا کم شد و زندگی ما بدون مهربانترین خاله ی دنیا غریب شد امروز از صبح بیقرار توام باز انگار خواب تو را دیده ام



برچسبها : خواهر - خاله - خاله سودابه
نوشته شده توسط نظام الدین در 21 دي 1388 ساعت 18:37
كرامت | شعر

من اين حروف نوشتم چنانكه غير نداند

تو هم زروي كرامت چنان بخوان كه تو داني

حافظ



برچسبها : کرامت
نوشته شده توسط نظام الدین در 16 دي 1388 ساعت 21:23
سعدي | عمومي

رونده رفت ندانم رسيد يا نرسيد

بر اين قياس كه آينده دير مي آيد

 



برچسبها : سعدی
نوشته شده توسط در 13 دي 1388 ساعت 19:36
دوست! | از هر دری سخنی

مرگ را دانم ولي تا كوي دوست

راهي ار نزديكتر داري بگو!



برچسبها : دوست
نوشته شده توسط نظام الدین در 8 دي 1388 ساعت 17:49
ياحسين | مذهب

عاشورا

 

لا يوم كيومك يا ابا عبدالله

هيچ روزي مثل روز تو (عاشورا)نيست يا حسين

اينجا دهه اول محرم روضه است قدم بر چشم !



برچسبها : یاحسین
نوشته شده توسط نظام الدین در 1 دي 1388 ساعت 16:15
حكايت سوزن پاي صادق | من و خودم

امين يا رب العالمين

حكايت از آنجا شروع شد كه يك سوزن كمين كرده بود توي فرش و منتظر بود كه يكي بيايدو پايش را روي ان بگذارد ،كه ان يكي صادق شد و رفت توي پاي صادق .دو سه هفته رنجمان داد و عاقبت او را به اطاق عمل برد .اما همه چيز الحمدالله خوب است و بخير گذشته است.

صادق آرام خوابيده است،قبل از هز چيز از خدا متشكرم و از همه كساني كه كمك كردند اين حادثه تمام شود از مادر صادق كه زياد كمك كرد و به همه كمك مي كند،از سجاد كه قوت قلبي بود براي برادرش ،از خود صادق كه پسر اقايي بود،صبور ،شريف و ساكت ....گاهي چپ،چپ،به پدر نگاه مي كردكه انهم اشكالي نداشت!و شرايطش را درك مي كردم.به او گفتم كه در اين چند روز او سلطان است و من خدمتكار.و جالب است كه او از سلطاني چيزي كم نگذاشت و من از خدمتگزاري!.

از خدا متشكرم بخاطر همه چيز .بخاطر سوزن پاي صادق كه تلنگري بود كه پايم را از گليمم بيشتر دراز نكنم و از در امدن سوزن و راحت شدنش و از اينكه در تمام مراحل حضورش را حس كردم و رحمان و رحيم بودنش را .

در پايان آرزو ميكنم پاي هيچكدامتان به بيمارستان باز نشود .انتظار پشت در اطاق عمل خيلي سخت است از آن سختي هايي كه هيچ وقت از خاطر ادم زدوده نمي شود.شب بعد از عمل شب سختي است بخصوص كه طرف سني هم نداشته باشد.

 از شما هم متشكرم كه به درد دلم گوش داديد پايدار و برقرار باشيد



برچسبها : حکایت
نوشته شده توسط نظام الدین در 27 آذر 1388 ساعت 07:20
نوشته هاي پيشين
:: توجه :: براي مشاهده هر پوشه يا مطلب کافيست بروي عنوان آن کليک نمائيد تا باز يا بسته شود
صفحات: [1]  [2]  [3]  [4]  [5]  [6]  [7]  [8]  [9]  [10]  [11]  [12]  [13]  [14]  [15]  [16]  [17]  [18]  
صفحه بعدي - صفحه شانسي - صفحه قبلي
ليست برچسبهاي وبلاگ
مرتضی - مهدی محسنیان را - بهار - بودم - سال - عزیزم - صبوری - حکایت - شگفتی - حیف - کاشانی - قندم - بودند - مهاتما - اندوه - کرمان - باز - دانسته ها - کهکشان گوتنبرگ - شیشه - شادی - آمد - موش - السلام - علیک - رود - زهرا - نبرد - علی - سجاد - غزه - ویلیام - شمال - قزوه - فرزندش - دنیا - در - نیستند - بلیگ - سیب - پسرم - چشمهای غبارآلود - کرموی - کوره های - کنکور - زیر - انتظار - دختران - شکست - جان - ضریح - کرامت - سایبان - سودابه - انان - مهدی - بوذرجمهرحکیم - مزرعه - امام - غریبی - حماسه - اندکی دوست بدار - سلامتی - نماز - بچه - پروفسور - یاری - راه - مهربانم - سیاستمدار - اسمان - برادرم - سلام2 - چشم - خداوندا - زیارت - انسان - مادر - جهان آرا - باغ - پور - سیبکوچک - کوچک - خیمه ها - هست - یکساله - یکسالگی - خاله - زیبای - مرثیه - شهرزاد - شکر - پیر مرد - اندکی - عطار - عصاره حکمت - شاملو - ذهن زیبای او - کویر - اکنون - ایران - حسین - طولانی - مرخصیم - همسایه - توین - بی بی - خواهرانم - فرات - خواهر - ترحمه - میوه - امامش - آدمهایی - ارتباط - پیرزن - سبز - محتشم - تله - شهر - صادق - همسرم - نوحه - ولی - نامه - حکمت - رنگ - غریب - دانیال - خونین - سیلب - دارم - رنج - بدار - لینکلن - زبان شهدا - جلال - پیر - قبله - خاله سودابه - نخوانید - حرف - ابراهام - قصه های سیب - مهربان - نیچه - برادر - خداحافظی - خداوند - دوم - میانسال - بیمارستان - خدا - کمانش - حافظ - معلم - زابل - ییلاق - الغربا - یاحسین - سعادت - شهریار - احمد - مولانا - سلقی - وقتی - خوبرویان - امروز - عزیز - زندگی - بازم - تحصیلی - مربیان - شهیدان - شما - کودک - جهان - کاپیتان - ارجمند - آخرین غزل - شاعر - ببخش - سیبک - گردش - قورباغه - قدیمی - ناز - سنگهای - زندگیم - گذشت - کهکشان شفاهی - لطفا - وامروز - ستاره - جالینوس - سکوت - بخیر - شعرم - شکرگذار - قیصرامین - نظامی - بودندو - حدا - قهرمان - خونین شهر - بخشی - کوران - بهانه - شیعه - مهراب - مرد - جمال - نیست - قشنگم - خدارا - سلام1 - هسرم - ابراهیمی - شدم - شهید - قبیله رنج - تشکر - دکترمنوری - ترزا - دیوانه ای - دوستان - فاطمه - سالهای - فرصت مطالعاتی - سخنی - بهتر - گردش سحرآمیز - شوش - مریدان - سقراط - تسلیت - کامل - تقدیر - قمر بنی هاشم - خوب - واصلان - لانا - افطار - منتظر - صدیقه - داشتنی - مراحل - خواجه - قسمت - دعا